کسی که گریست

یادداشت‌ها و خط‌خطی‌های ذهن من!

چرا؟ (باز هم هذیان)

اگر کسی از من بپرسد چرا، می‌گویم که نمی‌دانم. اما شاید می‌دانم؛ فقط نمی‌خواهم باور کنم. چه چیز را؟ همه چیز را. همه چیز را.

بله من خسته‌ام. بله من حالم خوب نیست. ولی نمی‌دانم چرا. و می‌ترسم از روزی که آدم‌های اطرافم از خوب نبودن من خسته بشوند. می‌ترسم از روزی که آن‌ها هم مثل خود من، از من خسته بشوند. 

خسته شده‌ام از این همه حس منفی، از این همه احساس بی‌اهمیت بودن، از این همه حس به‌دردنخور و سربار بودن. نمی‌دانم همه این‌ها از کجا می‌آیند. شاید هم می‌دانم. من یک آدم مزخرف هستم. این را جدا می‌گویم. شاید همه این حس‌ها را به این خاطر می‌گیرم که نمی‌توانم خودم را تحمل کنم. شاید هم به خاطر این است که فکر می‌کنم بقیه نمی‌توانند مرا تحمل کنند. 

تمام تلاشم را کردم؟ نمی‌دانم. فقط می‌دانم خسته‌ام. نیاز دارم بی‌پروا گریه کنم. برای چه؟ برای خودم. نیاز دارم آسیب‌پذیر بودنم را تا سر حد مرگ نشان بدهم. نیاز دارم به همه بگویم چقدر من آدم معمولیِ مزخرفی هستم. نیاز دارم یک نفر مرا مثل یک بچه بغل کند و بگذارد گریه کنم.

چرا فکر می‌کنم مزخرفم؟ چون حالم بد است. چرا حالم بد است؟ چون فکر می‌کنم مزخرفم. پس این چرخه قرار است از کجا شکسته شود؟ نمی‌دانم. رقت انگیز است. 

هذیان‌گویی

احساس بی‌مصرفی کردن، دردناک است. خیلی هم دردناک است. "تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی؟" هیچ. من هیچ ندارم.

گاهی از خودم می‌پرسم مگر دیگران در منِ معمولیِ بی‌مصرف چه می‌بینند؟ نمی‌دانم.

آدم معمولی بودن آنقدرها هم بد نیست. ولی باعث می‌شود آدم گاهی احساس کند لیاقت چیزی را ندارد. و همین دردناک‌ترش می‌کند. 

"چه فایده‌ای دارد اگر بدانی آخر داستان چیست؟"

۲ نظر

برای تو که بهترین دوستم هستی.

یادت هست یک عکسی را برایت فرستاده بودم که توی آن نوشته بود «Thanks for loving me when I didn't feel lovable»؟ دقیقا همان. 

نمی‌دانم چرا باید این سناریو بارها و بارها تکرار شود تا متوجه شوم که دیگر از اینکه خودم را در چنین شرایطی ببینم متنفرم. من از خودم بیزار بودم. فکر می‌کردم برای بقیه آدم جالبی نیستم. به این فکر می‌کردم که چقدر خوب می‌شد اگر از همه فاصله می‌گرفتم. ولی تو اصرار کردی. با اینکه در بدترین حالت خودم بودم، مرا رها نکردی. برایت خیلی راحت‌تر بود که بروی کارهایی که داشتی را انجام بدهی؛ ولی انتخاب کردی که بمانی. لجبازی‌ها و حماقت‌هایم را تحمل کردی. بار مزخرف بودن مرا تحمل کردی، و از من خواستی به تو اعتماد کنم. همین یک بار هم که شده،‌ به تو اعتماد کنم. و قبول کنم که آدم بد، ناجذاب، ناخوب و مزخرفی نیستم. از من خواستی که قبول کنم آدم خوبی هستم؛ حداقل برای تو. 

آن موقع که این را گفتی نتوانستم. توان پذیرشش را نداشتم. می‌خواستم به حال خودم دل بسوزانم. می‌خواستم هرطور که شده به خودم بقبولانم که آدم بدی هستم. ولی الآن می‌توانم. الآن به تو اعتماد می‌کنم.

برای یک بار هم که شده می‌خواهم حرف‌هایت را قبول کنم. می‌خواهم قبول کنم که برای حداقل یک نفر، دوست و آدم خوبی هستم. و همین برای من کافیست. آن بیت سعدی را یادت هست؟ «گر مخیر بکنندم به قیامت که چه خواهی // دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را»

از تو ممنونم که حتی وقتی که خودم نمی‌توانستم وجودم را تحمل کنم، تحملم کردی. و از تو ممنونم که تنهایم نگذاشتی. آن خواب خوبی را که برایت تعریف کردم یادت هست؟ همان کار.

۲ نظر

ناکافی بودن

احساس ناکافی بودن، ناخوب بودن، و مزخرف بودن دارد مرا از پا در می‌آورد. دردش را در تمام سلول‌هایم حس می‌کنم. آنقدر دردناک است که نمی‌توانم هیچ حرفی بزنم. در سکوت نشسته‌ام و به صدای درونی خودم، که بانگ ناکافی بودنم را فریاد می‌زند، گوش می‌دهم. کاش این نبودم.

به یاد عرفان

نمی‌خواستم دیگر به فضای وبلاگ برگردم. ولی ...

داشتم بی‌هدف در وبلاگ‌ها می‌چرخیدم. دنبال ایده برای قالبی بودم که داشتم طراحی می‌کردم برای یکی از بلاگرها. به وبلاگ عرفان رسیدم. آخرین پستش مال خیلی سال پیش بود و خیلی کامنت داشت. توجهم را جلب کرد. بازش کردم و شروع به خواندن کامنت‌ها کردم.

عرفان را نمی‌شناختم. فقط اسمش را پای قالب بعضی وب‌ها دیده بودم. نمی‌دانستم. هیچ چیزی نمی‌دانستم ... عرفان الآن دیگر در بین ما نیست. حدود ۵ سال پیش خودکشی کرد.

شاید چیزی می‌توانست او را به زندگی وصل کند؛ نمی‌دانم. یک انسان،‌ یک هدف، یک علاقه. ولی افسوس که نشد.

مرگ عرفان، با اینکه خیلی وقت پیش بوده است، و با اینکه او را نمی‌شناسم، مرا تکان داد. ناراحت شدم. نمی‌توانم باور کنم که او رفته است.

این شد که تصمیم گرفتم برگردم به فضای وبلاگ: برگردم تا نگذارم پایان کاری که عرفان می‌کرد «نقطه» باشد؛ برگشتم تا نقطه را به «نقطه ویرگول» تبدیل کنم.

عرفان رفت؛ ولی نه از دل.


اسم اولین قالبی که طراحی کرده‌ام را «به یاد عرفان» گذاشتم. از آنجا که برای یک نفر طراحی شده، کد آن را منتشر نخواهم کرد. ولی به زودی آن را در یکی از وبلاگ‌ها خواهید دید :)) 

می‌دانم الآن دیگر نایی برای بلاگرها نمانده، ولی اگر ایده‌ای برای طراحی قالب دارید، خوشحال می‌شوم بشنوم :). اگر هم خواستید دستی به سر و گوش قالبتان بکشید مرا خبر کنید :)) اگر هم صلاح دیدید، کمک کنید این پست بیشتر دیده شود تا اگر کسی خواست دستی به سر و گوش قالبش بکشد مرا پیدا کند. متشکرم.

۷ نظر

پست ثابت: من زنده‌ام.

حداقل فعلا، دیگه نمی‌خوام تو وبلاگ پست بذارم. اینجا دیگه اون حس خوب اول رو به من نمیده. می‌خوام کانال رو امتحان کنم (به عنوان یه تجربه جدید).

اگر کسی مایل بود، بگه که آدرس کانال رو بهش بدم.

متشکرم :))

بگذار تا بگرییم

درون من کسی پیوسته می‌گرید. اما نمی‌توانم اشک بریزم. کاش می‌توانستم.

خسته‌ام از نوشتن. خسته‌ام از حرف زدن. خسته‌ام از دیدن. خسته‌ام از شنیدن. خسته‌ام از راه رفتن. خسته‌ام از تایپ کردن. خسته‌ام از فکر کردن. از همه چیز خسته‌ام.

گاهی آدم دلش می‌گیرد. همینطور الکی. البته ممکن است الکیِ الکی هم نباشد. نمی‌دانم.

ستاره‌ها

آسمان شب از قدیم الایام برایم آرامش بخش بوده است؛ نه به خاطر زیبایی وصف ناپذیر آن. برعکس؛ زیبایی آن مرا به وجد می‌آورد و از خود بی‌خود می‌کند. بلکه به خاطر اینکه هنگامی که به آن نگاه می‌کنم، به بی‌اهمیتی و حقارت خود در این جهان لایتناهی پی می‌برم. به اینکه هر کاری هم که بکنم، هر کاری هم که بکنیم، آن ستاره‌های دوردست هیچوقت متاثر از آن نمی‌شوند. نمی‌دانم شاید این برای شما اصلا چیز مهمی نباشد؛ ولی برای من مهم است که بدانم هر گندی هم که بزنم، باز هم هیچ گندی نزدم! بدانم که هرکاری هم که کرده باشم، باز هم هیچ کاری نکرده‌ام!

حرف

هرچه می‌گذرد، بیشتر به این پی می‌برم که قدرت حرف زدن را دست کم می‌گیرم.

امشب در بین حرف‌هایمان، گفت:«از ممد فردا بپرسم، میگه امشب بهتره تنهات بذارم یا تنهات نذارم؟» این حرف زبانم را برای مدتی بند آورد. بعدش گفت که حس می‌کنم نباید تنهایت بذارم؛ و ماند.  


می‌دانم می‌خواهی یک مدت تنها باشی، فاصله بگیری. کاملا حست را درک می‌کنم. می‌دانم در این باره با هم حرف زدیم. برای همین است که مستقیما به خودت این حرف‌ها را نمی‌گویم. برای همین است که اینجا می‌نویسمشان؛ برای اینکه اگر یک وقت خواستی ببینی من چیزی نوشته‌ام یا نه، این‌ها را بخوانی، و من نفهمم که خوانده‌ای یا نه.

فقط یک سوال از تو می‌پرسم؛ «تنهایت بگذارم؟» 

 

در باب اصالت و تقلید

در خاتمه‌ی گلستان، سعدی می‌نویسد:

«تمام شد کتاب گلستان والله المستعان به توفیق باری عزّ اسمه. در این جمله چنان که رسم مؤلفان است، از شعر متقدمان به طریق استعارت تلفیقی نرفت.

کهن خرقهٔ خویش پیراستن // به از جامهٔ عاریت خواستن».


همه انسان‌ها در ابتدای زندگیشان، با استفاده از تقلید ضروری‌ترین اجزای ارتباط انسانی را یاد می‌گیرند: حرف زدن، راه رفتن، احتمالا بعضی از حرکات بدن و یک سری چیزهای دیگر. تقلید کردن از همان اوایل زندگی‌هایمان، نقش بسیار مهمی در شکلگیری شخصیتمان دارد.

اما هرچه بزرگ‌تر می‌شویم، و هویتمان گسترده‌تر می‌شود، مفهوم اصالت برایمان پررنگ‌تر و پرارزش‌تر می‌شود: معمولا آدم‌هایی را جذاب می‌دانیم که به اصطلاح، خودشان هستند. یا به بیانی دیگر، ادای چیزی را در نمی‌آورند. البته ارزش این ادا درآوردن و تقلید کردن را نادیده نمی‌گیرم. خیلی از افکار و رفتارهایی که ما داریم را، از آدم‌های اطرافمان (که این «اطراف» فقط فیزیکی نیست. آدم‌های فیلم‌ها و کتاب‌ها هم شامل آن می‌شوند) به عاریه می‌گیریم، و آن‌ها را به جزوی از وجود خود تبدیل می‌کنیم. تقلید شاید حتی ضروری باشد؛‌ اما نه همیشه، و نه در مقدار زیاد. 

ممکن است که از حرفم این برداشت شود که اصالت یعنی تفاوت داشتن با بقیه. ولی اصالت مفهومی فراتر از این حرف‌هاست؛ اصالت یعنی تظاهر به بودن چیزی نکنی، صرفا به این دلیل که آن چیز را در اطرافت دیده‌ای. آدم نباید برای تفاوت داشتن با بقیه، له له بزند. لازم نیست سعی کنید متفاوت باشید؛ همین الآن هستید. 

بارها شده که متوجه شده‌ام بعضی دوستانم، تکه کلام‌ها یا نحوه صحبت کردن یک عده دیگر از دوستانم را تقلید می‌کنند. البته که آن گروهی که اول از آن کلمه استفاده کردند، صاحب آن نیستند؛ ولی همین تقلید کردن، باعث می‌شود که آن کلمه، جذابیت خود را از دست بدهد. حداقل برای من اینطور است.

نمی‌گویم ثابت بمانیم؛ تغییر کردن جزوی از طبیعت ماست. اما تقلید صرف هم جواب نمی‌دهد. باید علاوه بر تقلید، ذره‌ای از هویت خودمان را هم وارد آن چیز تقلید شده کنیم (اگر ممکن باشد). 

این‌ها را که می‌نوشتم یاد این افتادم که خیلی‌ها سعی کردند از گلستان سعدی تقلید کنند؛ آثار خوبی هم نوشتند بعضی‌ها، اما اقبال گلستان را نداشتند. چرا؟ چون دیگر کارشان اصل نبود؛ کپی بود.